تبليغاتX
فراموشی روی آسفالت
 

+ اینجا

 

 

+ نوشته شده در  2009/11/5   توسط ر. 

شاید

وقتی

سفید شد

از گذشت ِ سالها

ریش این روزگار

از این روزهای همانند سرنیزه تیز و مهیب

فقط

تو بمانی

و

من

من

باز

 در پی ات

می گردم

شهر به شهر


                          "ولادیمیر"
 
 

پ.ن: تو فکرم در این طرفو ببندم. فعلا اونور رو ادامه می دم تا بعد سر فرصت یه فکر یه حال اینجا بکنم.
 
+ نوشته شده در  2009/10/22   توسط ر.  | 

 

 

من در پایان زندگی رنگها پیکره سازم

                                

                                             "ساناز کریمی" 

                                  

+ نوشته شده در  2009/10/16   توسط ر. 

 

دیشب به اندازه ی یک سالی زار زدم.

 

 

 

+ نوشته شده در  2009/10/12   توسط ر. 

 

خیلی چیزها به ذهنم رسید برای نوشتن به خانم برومند و بعد ازهمه اشان منصرف شدم، چون به درست بودنشان اعتماد کامل نداشتم.  درست؟ نادرست؟ تحریم؟!

یعنی به عکس خیلی ها به این فکر نمی کردم که خانم برومند هم آدم است و خرج  دارد و اینها. فکر کردم هنوز چقدر بچه ها هستند توی شهرهای کوچک، توی روستاها، حتی ابر شهرهای همین جا، که خوراک روزانه ی ذهنشان همین صدا و سیماست، همین برنامه ی کودک، و هیچوقت هم  توی رویاهاشان سریال های ماهواره ای را ندیده اند.  که باید بنشینند و کارتونها ی ژاپنی صد بار پخش شده را ببینند. نه؟

از طرفی، صدا و سیما اگر پشتیبان دولت باشد، که هست،  وای به حال  اینهمه هنرمند ما. مگر نه که آقای صانعی "هرگونه همکاری با دولت ا.ن" را حرام اعلام کرد؟ مگر تا آخر دنیا هم که شده، اینهمه خون که ریخته شد پاک می شود هیچوقت؟

من به نتیجه نرسیدم.  ولی پست " نگارش" خیلی به دلم نشست، پس دعوت می کنم شما هم حتما بخوانیدش.

 

+ نوشته شده در  2009/10/10   توسط ر. 


نمی ایستد که. همینطور برود چشمهایم ضعیف می شوند. نه؟ می شوم همان "عینکی چارچشمکی" که همیشه می ترسیدم. و تازه کلی کار ِ نکرده. ای وای.

زن توی بالکن ایستاده، با روسری که پشت موهایش بسته و از پشت درخت، حرکت ماشینها، چای از لیوان بیرون می ریزد کمی، فکر می کند توی دود که کاش می شد خوابیدن ها را حذف کرد، -" آلیس... آلیس... وای اگر نتوانم چه؟ "

[ شاید همه اش از افسردگی باشد. نه؟ یا به خودم دلداری میدهم؟ فرق می کند شوهرت باشد؟ نگاه به پوستت که می کنی، روی دستها، صورتت توی آینه، بدنت، اینقدرها که نمی دانی از خودت برای خودت چه مانده. مانده اش را هم بعدتر باید از زیر لجنی که به زندگیت ریخته اند جمع کنی. مَرد. همه اش همین. ]

زن کتابهای روی هم چیده شده را توی کارتن می گذارد. ردیف، مرتب. باز می رود و انبوه دیگری را. سنگین است کتاب. فکر می کند.چای یخ کرده.


+ نوشته شده در  2009/10/7   توسط ر. 

این چهار نفرمان که نشسته ایم، که نه همدیگر را می شناسیم و نه هیچ، با این آهنگ که به مقتضای معجزه انگار "ابی" است، و ماشینمان که به کدام ناکجا می رود. همینها معنی لذت بود، هست. چقدرها دلم این نا مربوطی  زمان و مکان و آدمها را می خواست توی این گشت زدنها، کله معلق زدنها، آسفالت های سریع. چقدر دلم این یکی را می خواسته که دستش زیر چانه اش، به هر چه فکر کند نگاهش به بالاست و بی حس. چقدر دلم اشکهای آن یکی را می خواسته ، بی دلیلیش را، که نمی دانم چقدر با صدای ابی متناسب پایین مبآیند. چقدر ها دلم خودم را، که فقط توی فراموشی حرکت آسفالتها ذوب می شوم. و رفتن بی وقفه ی ماشین، به هر مسیر ناکجا، با آدمهایی که معلوم نیست کدام خواب ِ کدام خدا، خواسته که بی دلیل کنار هم بچیندشان و فقط این مولکولهای هوا، همین ها که هر چهارتامان نفس می کشیم، همین باشد.

ادراک است، گم کرده ی پیدا شده ی حالا. ادراک.

فکر می کنم، کاش مست بودم حالا. کاش این گیراییش ابدی بود.

تاریک که شده هوا، ذهنم، ته ذهنم می گوید که از همه چیز مربوط، به هر دلیل مربوط، زمانش، مکانش، اسمش، رنگش، گاهی، وقتی، قدیمها... از هرچه مربوط بیزارم.


+ نوشته شده در  2009/10/2   توسط ر. 


آهای ملت

بنده خواهشمندم، از همه ی اونایی که من پیششون فیلم یا کتاب دارم، بیاین فیلم و کتابای منو پس بدین.

با زبون خوش.

تا آخر مهر بهتون وقت می دم. محترمانه. دوستانه.

و خواهشمند تر ترم، از اونایی که سی دی، فیلم، و کتاب و غیره و ذلک دارن پیش من بیان تحویل بگیرن. بچه های غیر شیرازی  هم یه آدرسی، چیزی بدن تا براشون پست کنم.

اگه هم نمی خوان براشون مصادره می کنم.

با زبون خوش!

کتابای منو پس بدین!

و علتش هم اینه که من دارم از شیراز می رم، باید یه سروسامونی به این اوضاع بی سر و سامون بدم نه.


+ نوشته شده در  2009/9/29   توسط ر. 

 

نع!

 

پ.ن: من صبر ایوب ندارم که.

+ نوشته شده در  2009/9/25   توسط ر. 

 

Control

اشخاص کنترل شده همیشه عصبی اند، زیرا در اعماق وجودشان آشوب همچنان پنهان است. اگر بی کنترل جاری و زنده باشی، عصبی نیستی. امکان عصبی شدن نیست- هر اتفاقی بیفتد ، می افتد. تو هیچ انتظاری برای آینده نداری، تو نقش بازی نمی کنی، پس چرا باید عصبی باشی؟

برای کنترل کردن ذهن، انسان باید چنان سرد و یخزده بماند که هیچ انرژی حیاتی ای امکان حرکت در اندامها و در بدنت را نمیابد.  اگر انرژی امکان حرکت داشته باشد، آنچه که سرکوب شده به سطح می آید. به این دلیل است که مردم یاد گرفته اند که چطور سرد بمانند، چطور دیگران را لمس کنند و در عین حال آنها را لمس نکنند، چطور افراد را ببینند و در عین  حال آنها را نبینند. مردم با کلیشه ها زندگی می کنند: -"سلام، چطوری؟" هیچ کس از این حرفها هیچ هدفی ندارد. اینها صرفا برای اجتناب از ملاقا واقعی دو شخص است. مردم به چشمان یکدیگر نگاه نمی کنند، آنها دست یکدیگر را نمی گیرند، آنها سعی نمی کنند که انرژی یکدیگر را احساس کنند،  آنها به یکدیگر اجازه ی جاری شدن نمی دهند، - آنها خیلی ترسیده و کنترل شده اند، آنها سرد و مرده اند، بسته و محصور.

 

Fighting

او یک لحظه آنجا بود، لحظه ی دیگر از آنجا رفته. ما یک لحظه اینجا هستیم، و لحظه ی بعد رفته ایم. و برای این لحظه ی ساده، چقدر قیل و قال می کنیم! چقدر خشونت، جاه طلبی، مبارزه، کشمکش، خشم، نفرت، فقط برای یک لحظه ی کوچک! ما صرفا در سالن انتظار قطار منتظر ایستاده ایم، و آنوقت اینهمه هیاهو می کنیم، می جنگیم، از یکدیگر متنفر می شویم، سعی می کنیم تملک پیدا کنیم، سعی می کنیم ریاست کنیم، سعی می کنیم سلطه پیدا کنیم- تماما سیاست بازی. و بعد قطار می رسد و ما برای همیشه رفته ایم.

 

                                          "اوشو"

+ نوشته شده در  2009/9/20   توسط ر. 

 

 

سهراب کشان ِ تلاقی این جلبک و ماهیگیر،

                                    [روی پشت بام!

ناباوری موجاموج ابلهان و مسیح مایوس

خیالبازی سرفه ها و خون خشکیده

                                [ متالیک، فسفری

 

غروب تاب آوردن ِ سه نقطه های مترادف ِ معنا

چندی و اندی سال، کابوس ِ لاابالی ِ  آفتاب و اعتراف

 

قضاوت برهنه کاشی های زیر زمین و

                           [ بی رمقی زخم ها، زخمه ها

شهریور ِ آخر زمان، آخر ِ شهریور، زمان.   

 

------------------------------------------------------------

پ.ن : جمعه، فقط دلم ریخت یهو. برگشتم و دیدم پردیس نیست، تو اون آشفتگی، و دلم ریخت.

 

+ نوشته شده در  2009/9/20   توسط ر. 

 

فقط دارم توی پاساژها بوتیک ها را دید می زنم. هدیه ای، امشب ِ تولد حامد. شانه هایم را عقب داده، با قدم های کوتاه ِ برازنده ی یک خانم. [اینجا یک نفر تایم ِ پینک فلوید گوش می دهد یا تفاخر استریو اش را می نالد؟]

سنجاق کرواتها. صفرها. اینها ریالند یا تومان؟

[حامد می گوید: - "پیر تر نشده ای به دو سال پیش. فقط چهره ات، صورتت، همچین، جا افتاده و پخته  شده، انگار کسی که... " میخندم.: - " اینکه بدتر شد! تو دلداری نده برای خدا!"]

رنگها را نگاه می کنم که چه بد نشسته اند روی لباسها. این ریچارد رایت عجب ساحری بود مردک. فکر می کنم: تولد "ب" هم مهر بود. آف گذاشته بود که احوالت و خبری نیست ازت دختره ناپیدا. باید هم سرم آمده باشد که حالا سرخوشی اینکه هنوز کسی هست احوالم را بپرسد تنم را به مورمور می اندازد. یادم باشد زنگ می زنم برای تولدش، اگر ایران بود هنوز. هست؟ حتی نمیدانم کجاست.

صدا ها زود تر مختل می شوند یا تصاویر؟ دلم سرسره بازی می خواهد روی موزاییک های براق پاساژ.

[ -"کیک نخریم برای تولد. برویم یک جایی، سفره خانه ی سنتی، چیزی، از اینجاها که رستم و دیو سفید روی دیوارهایشان نقاشی کرده اند. ها؟" می دانستم پیشنهادم با عقل نکبت هیچکس جور در نمی آید.]

هواست در گوشم، یا سرم سنگین، یا طرف چپ بدنم که مثل سنگ، حس را پس می زند بیرون؟ ماه رمضان تمام نشده هنوز. این سنگ دارد پخش می شود توی سینه ام و این مزون لباس های عروس که همه شان پشتشان را کرده اند به من انگار از لج.

فکر می کنم: فایده ندارد. همه ی دنیایم سورمه ای است.

…'I've tried so hard to tell myself that u’re gone

 

 

پ.ن: تیتر این پست، از عنوان یکی از داستان های مومیا وعسل ِمندنی پور وام گرفته شده، محض اطلاع.

 

+ نوشته شده در  2009/9/17   توسط ر. 

 

مثل شعر ناگهان، مثل گریه بی امان
مثل لحظه های وحی، اجتناب ناپذیر

 

پ.ن:

 

 پ.ن: چه مرگم شده؟ بهم نزدیک نشین لطفن...

چم شده؟

+ نوشته شده در  2009/9/16   توسط ر. 

 

-          چرا نمی آیی بگویی چه خاکی بر سرمان شده؟

دنیای سانسور، مملکت ِ سانسور. در حرف زدن سانسور، نوشتن، خواندن، احساس کردن˚  سانسور. نفس کشیدن، وای...

همین چند کلمه ی کوفتی به قول قسطن.

نه. همین است که بگیریش و بروی بالا، می شود جیغ من :

-          چرا همچین می کنی آخه؟ به خدا این مملکت بیشتر از این شهید نمی خواد.

-          اونا همینو می خوان. ترس تو رو. اینکه ما اینجوری فک کنیم.

جاهایی هست، که اگر به هزار درد هم که شده،  گذشته ات را قلم گرفته باشی، بی فایده برای هیچ، خط کشیده باشی و مانده ات˚ ته حبس ،  باز زهرش، کینه اش، نه. سحرش، تا آخر دنیا دنبالت می آید.

فکر می کنم حالا باید عاشقی هایمان را هم توی کوچه پس کوچه های تظاهرات روز قدس خفقان، هق هق، نعره، پیدا کنیم. نه؟ یا شاید هیچ، نرسیده به سر خط پیاده مان کنند.

خدا لعنتت کند ا.ن.

خدا لعنتت کند و کارمان شده نفرین  به قول علی کرمی. لعنتت کند به خاطر این خونها، به خاطر این خون ها.

کدام کثافت ِ قدرت؟ پس دوستهامان که تو بگو جوان، بگو کدام سیاست ِ دنیا؟  سر به نیست شده اند یا هنوز زنده، نمی دانیم  و خبر نداریم و باز...

وای...

 

+ نوشته شده در  2009/9/16   توسط ر. 

 

چی بگم؟ ذهنم پر از چیزاییه که اینجا نمی شه نوشت. اینجا یعنی تو این وبلاگ گه لعنتی که... هیچی.

 

 

پ.ن: استینگ گوش می دم:A Thousand Years

+ نوشته شده در  2009/9/14   توسط ر.