تبليغاتX
Going Under
?Am I too lost to be saved

Part (1)

دستش را دور کمرم حلقه کرده- همینطور که خلسه ی شروع رقص می آید – باید چشمها را باز کرد از خواب دیشب. زیر پاهایمان سیمهای خاردار روی مستطیلی شکیل از گل تیره. این آغاز است، بوده، تا آنجا که گفته و به یاد آورده شده. دستی حلقه دور کمری، از ابتدا تا شب.

 

Part (2)

صفحه ی اول آلبوم. نگاهش می کنم. لبخند نزده، حتی تصنعی. برای بیرون کشیدنش، جدا کردن از این چسبندگی اطراف... دارد چیزی را زمزمه می کند، شاید شعری، ترانه ای. گرد و خاک ها آسان پاک نمی شوند. سالها گذشته روی این عکس دیگر. به چه فکر می کند؟

 

Part (1)

نیازی نیست به مراقب گامها بودن. قانونهای از ازل، آنقدر جا خوش کرده اند که هر حرکتی را به اصول خودشان پیش ببرند. رقص، گونه به گونه، نوشته شده. نشئگی، ریتم ها، حتی چگونگی مرد یا زن بودن هر طرف. مثل پوست من که روی ساقها، تکه تکه بنفش شده .

 

Part (2)

عکس دیگری را بیرون کشیده ام. انگار منتظرم بوده، چقدر انتظار؟ بهت است این: مبهوت او شده ام –  یا شاید قلقلک : انگار دارد کم کم خوشم می آید، اینطور که با انگشت به من اشاره کرده.نه به خاطر شباهت ظاهرمان، که این لکه ی کبودی زیر چشمم می خواهد نفی اش کند. غریب ، غریب است حس.

 

Part (1)

چرخیدن. نفست به موهایم می خورد. آنطرف تر مردی با چشمهای نه درشت اما گیرا، به من خیره شده. به حرکاتم، موزون، آهسته، نرم. همین نرما که طناب را محکمتر می کشد از گندمگونی پوست تو تا گلوی من. ما – که ابدیتمان را با خوابهای شب تا صبح  ِ تمام روز رقصیدن جشن گرفته ایم –  ابدیتمان، از سالها، روزها، ثانیه ها.

دست در دست، شانه به شانه. حتی همین جفت بغلی که مرد کلاهخود گذاشته و مثل سربازهای شطرنج است، بوی لاشه ای را می دهد که الان دارند بیرون دفن می کنند: جوانی، پاکی، ساقهای من... حالا دو قدم به راست.

 

Part (2)

دختر درون عکس اینجا موهایش کوتاه است و تیره. نمی خندد. خودکار و صفحاتی در دست. اعتراضی درون حنجره اش بی شفا. اینها را چطور می بینم؟ از نوشتن برای رفتن. چطور؟ گذشته ها سرنوشت زنی را که منم چطور پیشاپیش فریاد کرده اند؟ موجی بر تنم می لرزد. انگار آشنا. صدای دریا می آید در رگهایم. می خواهد بیرونش بیاورم ، یا نمی خواهد، هیچ چیز نمی خواهد. طلسم است یا سحر اینکه ما را در دو طرف بعد چهارم نشانده؟

 

Part (1)

یک ، دو، سه. به عقب خم می شوم، دستت پشت کمرم. قطرات عرق، بوی سوختگی. اگر یکی، فقط یکی از خطوط جابجا شوند چه؟ قانون عدم تصادم چه می شود؟ این موازی ها... باند پیچیده شده روی جای خالی ناخن انگشت شستم یا چنین چیزی؟

بوسه – حالا کنار. جام می زنیم، به سلامتی. چرک، سیاهی ، تاول را. آهنگ را عوض می کنند. تنفسی نیست.

 

Part (2)

دستم را می گیرد و می کشد. من، زن خوابیده در جاده های خاکی را. مبهوتم. انگار دارد اقیانوس می شود در تنم. می کشدم به آنسوی شیشه، می داند دارم عاشقش می شوم. هیس!  صورتش را جا می دهد روی خطوط نازک چهره ام. می خواهد خودش را در من فرو کند. صدای آخرین قطره ها... دارم، دارم عاشق می شوم. بی جنبش لب، " رها... رهایش کن" او می گوید.

 

Part (1)

پلکها را به خلاف رسوم می بندم. رسمها را که نبینی، سالن خالی است. بوی ازدحام خالی، بجز خاک، خاک خیس. برق گرفتگی در برت گزفته یا چیزی شبیهش. هنوز در حرکتیم، زانو به زانو. کسی با موهای کوتاه، چشمهای نه درشت اما گیرا. می توانم حسش کنم. رسم نبوده این نقاط بر خورد را قرمز کردن. به سینه ات فشرده می شوم : امنیت. "رها... رهایم کن" من می گویم.

 

نوشته شده توسط drown    | لینک  | 

 

 

 

چشمهامو می بندم یا بسته میشن؟ بی خوابی. بی خوابی... ترس هست از خواب. نفسم زیاد بند میاد وسیاهی. دکتر میگه سیگار نکش و عصبی هم نشو. هی آقای دکتر! هی یارو! چه حرفه لوسیه این عصبی نشو، برای کسی که تنها جای باقیمونده براش گوشه ی پشت بوم یه خونه ی سه طبقه است. یه وقتی می گی " بدم میاد. حالم بهم می خوره." یه وقتی فحش میدی. یه وقتی می رسه که همینا هم برات نمی مونن. می شینی و می شینی و به ناچار نگاه می کنی و نگاه می کنی و ...همین. خاطره ی دختر پر شر و شور دیروز ها اونقدر بی رنگ شده که اگه کسی تو این زر زر کردنهای مفت، هی صحبت نکنه ازش، باورت نمی شه چنین چیزی بوده.

فروغ چی می گفت؟ ما جوونی نکردیم، توی بچگی پیر شدیم. پس اینا حرف از کدوم دیروز می زنن؟ چه اهمیتی داره تا وقتی می شه اینجا نشست، پاها رو آویزون کرد از بالا، و خود رو سپرد دست این حس معلق، آره. معلق.

 

"بی حس و گنگ در برابر مراسم قریبی که آرزوی یکی است و کابوس دیگری. "

 

پ.ن: خط آخر "قریب" هست نه غریب!

پ.ن 2: بذار شناور بمونم تو خلاء... منو پایین نکش...

پ.ن3: انگار همه ی حرفا تموم شدن...

نوشته شده توسط drown    | لینک 

... درک هستی آلوده ی زمین

وناتوانی این دستهای سیمانی...

 

دلم یه بابا می خواست. یه بابا. (این حرفا بعیده از من؟ چون یه سنگ حق نداره گاهی دلش چیزی بخواد؟) می نشستم کنارش. نه درد دلی، نه چیزی. فقط می گفتم بابا... بعد اون نیگام می کرد. مثل باباها. یا یه مامان. نمی دونم. تو همین مایه ها. یعد من هم نیگاش می کردم. حرف نمی زدم.  فقط امنیت. که چی؟ آدم نمی تونه دلش امنیت بخواد؟ حق ندارم؟ خودم می دونم. مامان، منو از اینجا می بری؟ دیر شده؟ پیر شدم؟ (شد شعر پینک فلوید!)

مزخرف.

 

من تو رو دوست دارم. بودی می دیدی امروز چقدر دختر شده بودم. بلدم دختر باشم. بودی می دیدی. گاهی از این سنگه بدم میاد. گاهی... می ترسم به درونم نگاه کنم و ببینم چه حجمی از نفرت، از خشم، درونم جمع شده و بهش مجال بروز نمی دم. مث همیشه: حالا وقتش نیست. بعدا. بعدا.

 

بعدا.

یه شبی بود. یه شبی بود. توی مه غلیظ دود سیگار نشسته بودیم. جوون بودیم و انگار که همه چیز. شعرتو که خوندی احساس کردم امنیت هست. آدم تو جوونی خیالبافی زیاد داره. بعد می گذره.
 

یه وقتی، خودتو، واگذار می کنی، بی خیال چی می شه ها. عشقو محک می زنی. تا ....

یه وقتی، اما، با روحت چیکار می کنی؟ اون که وا نمی ده. کارش اینه: بسوزونه. بسوزونتت.

دارم می سوزم... از اینهمه دارم می سوزم مسیحا... پدر... بیا چند لحظه پدر من باش...   

 

دنیا ازت سنگ ساخت، و تو خاک بودی.

بیییق!(سانسور به علت حذف مواردغیر اخلاقی!) بیییق! برا هر کسی نصیحت میکنه:

شاید مو فرفری باشه خدا. شاید هم مش کرده باشه. امروز به سارا می گفتم. گفت نه!...(برا امنیت خودت سانسور کردم سارا!)

 احتمال اینکه این دفعه ...  ناموفق یاشه صفر درصده.

دلم می خواد تو اوج لذت باشه. شاید این آهنگه رو هم گذاشتم همون موقع. شاید هم... فقط کلایدرمن.

 

 

 

 

نوشته شده توسط drown    | لینک 

 

به دنیا لبخند بزن تا بهت لبخند بزنه.

 

چرا بین اینهمه آدم که زر زر می کردن فقط  من صاف نشسته بودم؟

 

نوشته شده توسط drown    | لینک 

 

1)نمی دونم. .... وقتی سیگارو روشن میکنم! (مدل آوانگارده!)

 

2)مزخرفترین کار اینه که کلی حس نوشتن داشته باشی ولی ننویسی. خاصیت اینه که مواد خونت بالاست. از اون مزخرفتر شنیدن پند و نصیحت آدمای هیچی نفهمه.

 

3)حذف شد.

 

4)دلم می خواد ... . این حسش هست چون سیگارم روشنه.

 

 

5)حذف شد.

 

 

6)یه جورایی درست و حساب کلکم کنده شده. خدا جون تو رو به اون موهای قشنگت ، شر این جهان آخرتو از سر ما کم کن.

 

7)کلونازپام. موسیقی و فیلم و داستان و غیره و ذالک رو جمع کردم. فعلا دور کلونازپامه. شبی 20 تا.

 

8)یکم صبر کن رها. یکم صبر کن رها. چرا همون موقع نذاشتی برم؟ها؟

9)می شه در نهایت کلونازپام، زندگی رو دید.

 

10)لذت. بلدی؟ آره. من یاد نگرفتم.

 

11)این "بی خیال" یکی از ... ترین تکیه کلامای  دنیاست. دو تا چیز خیلی ...هستن: "بی خیال" و " صبر کن".

 

12)حذف شد. 

همین فعلا.

 

پ.ن: قصد کوچیدن دارم. می خوام برم.  

پ.ن2: مریمی. کاش می دونستی چقدر ماهی. هی دختره...

 

نوشته شده توسط drown    | لینک 

 

من در صفحه ی سیاه وسفید شطرنج
منچ بازی می کنم
برای لی لی کردن
گردو می شکنم
و تورا سر می کشم
تا کشاله ات
پاره پاره پاره پاره
پارسال به یادم آمد که همین
امروز
به یاد دیروز افتاده بودم
و تاسی که هیچ نقطه ای
نداشت
همه اش ویرگول بود
ویرگول...

 

 

 شعر از مستر دیگری

 

.همینجوری... خیلی خوشم اومد از شعره. تو یه کامنت. و مرسی از محمد

نوشته شده توسط drown    | لینک 

 

 عکسا با دهن کجی به من می گن، چشم امیدو ببر از آسمون، روزا با همدیگه فرقی ندارن، بوی کهنگی می دن تمومشون...

 

 

گذشتن. رفتن. اینهمه نگاه کردی، ماندی و ماندی و بودی. تکیه نکردی، تکیه شدی.

راه رفتن، توی شب. پیاده کوچه های بچگی را ، اما اینبار تنها. صورت سبزه ی دختر بچه ی آن سالها، انگار  زیرماسک سفیدی گم شده. کوچه ها... کوچه های دوست داشتنی من... دستم را روی دیوارها می کشم و راه می روم. می شد همینجا، در همین خاطره های سالهای دزدیده شده، نشست  یک گوشه و زانوها را بغل کرد و به شب پناه برد؟ همینجا ماند، ماند تا ابد؟

تعلق ندارم. به اینجا، به این زمین هم. که گوشه هایی از روح مرا رج زده. تعلق ندارم. به هیچ جا. به هیچ کس. همینطور قدمهایم می گویند، پاهایم...چرا دروغ؟ روحم است که می گوید.

گفتم دلم می خواست اگر از همه بریدم نه به آزمون شرافت دوستی – که می دانستم، می بایست می دانستم -  که به پای آنچه ناپیدا مرا نقش زده، مرا رهایی کرده که نمی توانم نباشم، فقط دلم می خواست تو بفهمی...

 

تنهایی، گذشتن، رفتن. " این آدمی است که مثل هیچ کس نیست. اگر نمی دانی بدان، و اگر نمی فهمی هرگز نخواهی فهمید." من درباره ی تو گفته بودم. همین که باعث شد اولین لرزه های محکم، شروع تاریخ دل بریدن ها را رقم بزند، تا بدانم آنکه دم از دوستی می زند چقدرها... چقدرها دوست نیست.( آنکه بیشتر می گوید دوستت دارد، تنها مدت زمان بیشتری تو را در طناب دار خود می چرخاند...) *

دلم می خواست، اگر دیگر از سخن گفتن استعفا داده ام، برایم طرح کمرنگ امیدی از صحبت کردن با تنها کسی باشد که می دانم می فهمد. تو. تو . تو...

-         چقدر بدم میاد از آدمای ضعیفی که از پا در میان و به هر کسی...

دیگر نمی شنوم. نه. می شنوم اما چشمهایم سیاهی می رود. روی کابینت ها دست می کشم تا یک پاکت سیگار پیدا کنم، هر چه باشد. خدایا... خدایا...

-         ولی تو هر کسی نیستی...

چرا دارم توضیح می دهم؟ چرا دارم توضیح می دهم؟ خوابت می آید، باید بخوابی دیگر. هی رها! چه می کنی؟

ما درست وسط صحنه بودیم. کویین. شو ماست گو آن...

ایستاده ام. شاید. انگار ایستاده ام.

Inside my heart is breaking

My make up maybe flaking

But my smile still stays on…

 

فکر می کنی اینجا، دیگر، آخر خط است. هی زن تنها! آخر یا هر گوشه ای. چه فرقی می کند؟ برو. برو. کوچه ها را دور نزن. برو. هی زن تنها!

 

 

پ.ن1 : دوست ندارم از تو بگم. همینطور ننوشته بودنت رو بیشتر دوست دارم. حالا هر چی می خواد بشه یا شده باشه.

 

 

* این قسمت برا یکی از نوشته های پارسالمه اگه اشتباه نکنم. تو وبلاگ آنسو تر از تهمت...

 

نوشته شده توسط drown    | لینک